بـشـنـو از من چون حکایت میکنم
از جــدایـیـهـا شـکایـت مـیکـنم
بـشـنـو از مـن قــصـه کـفـر و سـتم
بـا سـخـنـهـایـم قـیـامـت مـیکـنم
راز دل با کس مـگو خـامـوش باش
مـن بـه ایـن شـعرم قـنـاعت میکنم
گـر بـگـویم بیشـتـر حرف و سخن
بـیـخـبـر از دو جـهـانـت میکـنم
کاش مـیـشـد تا ابـد خامـوش مانـد
مـن به هر شـعرم جـنـایـت میکـنم
از خدا گفتم ولی احول چه گـفت
گـفـت الـحـاد و ضـلالـت میکـنم
مؤمنی بر مـن برآشـوبـیـد سـخـت
که دچـار صـد شـکسـتت میکـنم
گفـتـمـش آرامگـیر ای مـؤتـمــن
از تو هم بیشک شفاعت میکنـم
روز روشــن مـیدهـی دشـنـامـهـا
نـیـمـه هـای شـب دعایت میکنم
بادهای با مـا بـخـور ای خودپرست
بـا خــدایـت آشـنـایـت مـیکـنـم
مـن شَـطَح گـفتم تو هم انکار کن
بـنـده هـم از تـو حـمایـت میکنم
|